رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

چکاپ 5 ماهگی

دیروز بردمت پیش دکتر حسینی تا یه چکاپ ماهانه بشی عزیزم  خداروشکر همه چیزت عالی بود 8 کیلو بودی قدت هم 70 سانت بود یه کمی هم سرفه میکردی که دکتر یه شربت گیاهی داد گفت هر 12 ساعت بهش بده  اگه خوب نشد دوباره بیارش ولی دیگه سرفه نکردی.  بعد رفتم ارایشگاه ابروم رو برداشتم  خیلی خوشکل شد  دیگه همش همین جا میرم  راضی بودم  ولی شما رو پیش مامان جون گذاشتم خواب بودی من ساعت 3 رفتم تا 7 طول کشید تا نوبتم بشه  دیگه دلم داشت زیر رو میشد نگرانت بودم  ولی مامان جون گفت  گریه نمیکنه  با خیال راحت بشین. بعد که اومدم خونه دیدم عمه جونت اینا تو راهن با سعید اقا داشتن میومدن خونه مامان جون  . ولی همین...
11 آبان 1391

پایان 5 ماهگی

 خوشکل نازم  9 ابان دیگه 5 ماهتم تمونم شد خیلی داره زود میگذره  از تموم ثانیه هاش دارم استفاده میکنم چون دیگه این لحظه ها بر نمی گرده. دوستت دارم  نفس مامان تو توانایی این ماه  2 هفته هست که غریبه اشنا رو زود تشخیص میدی و بغلشون گریه میکنی می خوای زود بیای بغل من /اون لحظه رو خیلی دوست دارم که فقط دوست داری بپری بغل من .عاشق اون لحظه ام.  داری کم کم خودتو رو زمین میکشی.  دندونتم داره کم کم پایه میزنه.   5 ماهگیت مبارک گل پسرییییییییییییی  
11 آبان 1391

مادرم

اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم! یادت هست مادر؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....، میگفتی بخور تا بزرگ بشی... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...!  
11 آبان 1391

روزهای زیبا با رادوین

گل پسرم  ببخشید مامانی این روزها من خیلی خیلی تبل شدم   دیگه مثل قبل نیستم که بیام تند تند برات بنویسم   نه ورزش میکنم نه تو خونه کار میکنم . حتی وقتی گرسنه ام میشه زورم میاد برم چیزی  بخورم. 2 روز پیش رفتم  سبزی خریدم واسه زمستون  نعناع خشک و شوید خشک می خواستم  دفعه های قبل اماده می گرفتم ولی دیدم که هم خیلی گرون تر شده هم اینکه دیگه تمیز نیست . از صبح  تا شب سر 5 کیلو سبزی بودم  اصلا حوصله پاک کردن نداشتم کرفسم گرفته بودم تا 1 شب مشغول سبزی بودم شما هم خیلی ساکت و خوب بودی. وسط کار  به بابایی گفتم بیا پرده ها رو هم بشوریم   پرده اتاق خوابها رو شستیم خیلی تمیز شدن حسابی حال کردم هی...
8 آبان 1391

کودک زیبای من

شمارش معکوس آغاز شده بود متولد شدم و چشمانم تصویر آسمان و زمین را لمس کرد ولی هنوز نمی*توانستم به روی دو پایم به*ایستم دستم را گرفت با عشق، ایستادن را برایم مشق کرد، ترس زمین خوردن وجودم را می*لرزاند، زمین خوردم… دستم را گرفت، اما کمکم نکرد ، زمزمه*ای شنیدم که باید دوباره ایستاد و ادامه داد، اما نه با کمک دیگران، آنقدر زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم که می*شود به روی دو پا هم راه رفت.** همان زمان بود که دستم را محکم گرفت و گفت: « راه رفتن در مسیر درست، مهم*تر از روی دو پا ایستادن است» و امروز به عشق او عشقم راه رفتن در مسیر درست است، نه فقط راه رفتن به توهم زنده بودن، پاک*ترین محبت*ها را در چشمان تو دیدم ودوست...
2 آبان 1391

لالایی برای پسرم

لالایی هام یادت نره چه قدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت کنم ... تا تو به باور برسی که این دو تا دستای منه ... تو اون روزای بی کسی وقتی که مامان قصه هات خم شده پیش روی تو .. و اگه چروک صورتم می بره آبروی تو ... لالایی هایم یادت نره . بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از روزا که مشت من با دست تو وا نمی شد تو خواب و بیداری تو هیچ کسی مامان نمی شد:(( اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی .. شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی .. لالایی هایم یادت نره .. بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره لالا لالا گلکم لالایی کن دلبرکم خواب پریشون نبینی ای غنچه بانمکم لالا لالا گلکم لالایی کن پسرکم چشماتو...
2 آبان 1391

روزهای پاییزی

شاهزاده جونم  قربون نفسات بشم من هوا پاییزی شده امروز اولین روز از ماه دوم پاییز هست خیلی فصل قشنگی هست ولی باید خیلی مراقبت باشم اخه  سرمای هوا موزی هست ممکنه سرما بخوری خدا رو شکر گرمایش کف رو  بابا جون روشن کرده دستش درد نکنه. اخه چند روز بود که واقعا  هوای اتاق برای شما سرد بود. چند وقت پیش بود که خیلی هوای عروسی کرده بودم به بابایی میگفتم یه عروسی هم دعوت نیستیم قر تو کمرمون جمع شده .  تا اینکه دیشب دوست بابایی برامون کارت عروسیشو اورد  غیر منتظره بود برامون ولی بگو کجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا    (قائمشهر ) نزدیک بابلسر 400 کیلومتر باید راه بریم تا برسیم خیلی دوره اخه بگو چ...
1 آبان 1391

در دری شدی.

به هرکس که میگم رادوین دردری شده باور نمیکنه؟  قربونت بشم عزیزم  وقتی که در باز میشه خودتو به سمت در میکشی و ریز ریز غر میزنی خیلی با نمک شدی خیلییییییییییییییییییییییییییی  فقط بغل اون کسی که جلوی در یا بیرون هست میری وقتی که میگم بیا بغل مامان فرار میکنی نمی یای  این کارها  برای سن شما زود هست . ولی خیلی با دقت به همی چیز نگاه  میکنی دای جونت برات و2تا توپ خریده خیلی دوسشون داری همش بازی میکنی با لبات صدا در میاری توف میکنی.   دوستت دارم    مامان جون(مادرشوهرم)  ...
29 مهر 1391

تولد عمه جون

سلام به شاه پسر گلمون  عزیز دلم دیروز تولد عمه جونت بود  مامان جون گفت که بیاید بریم خونشون  براش تولد بگیریم  ساعت 6 حرکت کردیم ولی اینقدر جاده ترافیک بودددددددددددددددد تازه ساعت 8 رسیدیم خونشون تهران پر از دود بود داشتم خفه میشدم  خیلی خسته بودم خدارو شکر شما تو راه همش خواب بودی زیاد اذیت نشدی شام رو خوردیم  خوابیدیم خیلی خوش گذشت منم کادو برایش لباس خواب گرفتم. من می ترسیدم که نکنه نصف شب بیدار بشی همه رو بیدار کنی  ولی خیلی گل پسر بود اصلا بیدار نشدی صبحونه رو که خوردیم رفتیم نمایشگاه گل  تو بوستان گفتگو واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بسیار زیبا بودن این گلها . تا 1 اونجا بودیم...
28 مهر 1391